یه دنیا حرف نگفته

حرفهای نگفته

گفتی چشمها را باید شست... 

شستم ولی!... 

گفتی جور دیگر باید دید... 

دیدم! ولی... 

گفتی زیر باران باید رفت... 

رفتم ولی!... 

او نه چشمهای خیس و شسته ام را 

نه نگاه دیگرم را... 

هیچکدام را ندید!!! 

فقط زیر باران با طعنه ای گفت:دیوانه باران ندیده.

از دوست خوبم علیرضا


نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 09:40 ب.ظ توسط لیلی نظرات (10)


Design By : Pichak