یه دنیا حرف نگفته

حرفهای نگفته

هیچی دیگه تا زنگ زدیم دیدیم زلزله درو باز کردو پرید تو بغلم 

 

اومدیم تو و با خاله اینا  

 

بعدم رفتم تو اتاقم تا لباسامو عوض کنم که مامی اومد پشت سرم تو اتاقم 

 

مام:کجایی تو معلوم هس؟مگه نمیبینی یه عالم کار داریم؟ 

 

منم گفتم بابا خوبه نیم ساعت پیش زنگیدی. 

هیچی نگفت فقط گفت زود بیا کارت دارم 

منم رفتم بیرونو کارا شروع شد... .! 

 

یکم بعدش رفتیم خیاطی(آخه لباس شب دوممو دادم خیاطی) 

 

خوشمل شده بود خیلیهم مال من هم مال مامی. 

ولی خانومه گفت دامن مامی باس چین بخوره حالا آدرسش کجاس؟؟؟ 

اون سر شهر! 

مامی هم گفت باشه عیب نداره لیلی میبره... 

امرو پارچه رو با کلی مکافات بردم دادم 

کلی با پسره چونه زدم تا قبول کنه. 

ولی خودمونیم سخت جایی بود  

یه جا اون پایینای شهر 

اول که رسیدم یه کم ترسیدم ولی بعدش عادی شد چون 

بعدم رفتیم ارایشگاهو صفا دادیم 

بعد برگشتم ساعتای ۵.۳۰! 

خابیدم تا افطار بعدشم که.... 

  

 

پ.ن:میگن فردا عیده خیلی خوشحال شدم پیشاپیش مبارک 

پ.ن:چیزی تا عروسی مهسا نمونده دعا کنین همه چی خوب پیش بره و  

پ.ن:مرسی که میاینو نظر میدین دوستای گلم.

نوشته شده در پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 11:07 ب.ظ توسط لیلی نظرات (16)


Design By : Pichak