X
تبلیغات
نماشا
رایتل

یه دنیا حرف نگفته

حرفهای نگفته

ا این به بعد روش نوشتنمو تغییر میدم.هرکی موافقه بگه بسم الله..

خدایا کمکم کن...

نوشته شده در دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 08:45 ب.ظ توسط لیلی نظرات (0)

 

 HATE MEANS...

یه کوچه بلند پراز درخت... 

یه پیاده رو... 

یه مغازه کوچیکو تاریک... 

یه خونه سر نبش یه کوچه.. 

یه دانشگاه... 

...

متنفرم...از تو و هرچی که منو یاد تو میندازه... 

نوشته شده در دوشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 11:32 ب.ظ توسط لیلی نظرات (11)

وای باران 

باران،
شیشه ی پنجره را باران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

می پرد مرغ نگاهم تا دور ،

وای باران ،

باران ،

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشیهاست!

خواب را دریابم،

که در آن دولت خاموشیهاست.

من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من می گوید:

گر چه شب تاریک است ، دل قوی دار ، سحرنزدیک است

باران
شیشه پنجره را باران شست.

  

 

 

از صبح داره باروون میاد.بعدم که تبدیل شد به دونه های کوچولوی برفو انقد اومد اومد اومد تا همه جارو سفید کرد... 

چن ساعت پیش که داشتم میومدم خونه ابرا داشتن از هم باز میشدن ماه هم هر چند لحظه ای از پشتشون سرک میکشیدو یه نیگا به زمینو ما آدما مینداخت... 

ولی انگاری ستاره ها زیاد میلی به دیدن ماها نداشتن.آخه هیچکدومشون دیده نمیشدن... 

صب که میرفتم سرکار آسمون دلش گرفته بودو میبارید.نمیدونم ا کی یا ا چی انقد بارید که خسته شد و ابرا دستای سرد همو ول کردنو آسمونم شد مث قبل... 

میبینی آسمونم با همه سردی و خستگیش شده همون آسمون قبل.

من هم سرد شدم هم خسته 

ولی چرا هنوزم...؟!  

یعنی میشه منم بشم مث قبل؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1389ساعت 01:15 ق.ظ توسط لیلی نظرات (19)

زمستان است! 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت 

سرها در گریبان است. 

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را 

نگه جز پیش پا را دید,نتواند 

که ره تاریک و لغزان است. 

وگر دست محبت سوی کس یازی 

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون 

که سرما سخت سوزان است. 

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون,ابری شود تاریک 

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت 

نفس کاین است,پس دیگر چه داری چشم 

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ 

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین 

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی 

دمت گرم و سرت خوش باد 

سلامم را تو پاسخ گو,در بگشای 

منم,من,میهمان هر شبت,لولی وش مغموم 

منم ,من,سنگ تیپا خورده ی رنجور 

منم,دشنام پس آفرینش,نغمه ی ناجور. 

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم. 

بیا بگشای در,بگشای دلتنگم. 

حریفا!میزبانا!میهمان سال وماهت پشت در چون بید میلرزد 

تگرگی نیست,مرگی نیست 

صدایی گر شنیدی,صحبت سرما و دندان است 

من امشب آمدستم وام بگذارم,حسابت را کنار جام بگذارم. 

چه میگویی که بیگه شد؟سحر شد؟بامداد آمد؟ 

فریبت میدهد,بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست. 

حریفا!گوش سرما برده است این,یادگار سیلی سرد زمستان است. 

و قندیل سپهر تنگ میدان,مرده یا زنده 

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود,پنهان است. 

حریفا!رو چراغ باده بفروز,شب با روز یکسان است. 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت 

هوا دلگیر,درها بسته,سرها در گریبان,دستها پنهان 

نفس ها ابر,دلها غمگین و خسته 

درختان اسکلت های بلور آجین 

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه 

غبار آلوده مهر و ماه. 

زمستان است!

نوشته شده در چهارشنبه 1 دی‌ماه سال 1389ساعت 11:41 ق.ظ توسط لیلی نظرات (19)

 من منهای احساسم!

خیلی بده تو جمع باشی ولی دلت اونجا نباشه 

خیلی بده وقتی با یه عده میری بیرون همش خیره بشی یه گوشه و... 

-لیلی؟لیلی؟... 

هان! 

ـکجایی تو؟ 

ـحواست کجاس؟ 

همینجام پیش شما! !!! 

وقتی با یه عده باشی ولی دلت فقط پیش یه نفر باشه... 

نمیدونم واقعا اینجوریه؟؟؟ 

یعنی دلم پی یه نفر جامونده؟؟؟؟؟ 

نه! 

اگه بود که من الان اینجا؟؟ 

نمیدونم.... 

نمیدونم... 

فقط میدونم دارم میپوسم... 

دارم از درون میپوسم. 

ولی فکر کنم رسیده به ظاهرم... 

انقدر که دیگه ظاهرمم نشون میده... 

که توی این وامونده چی میگذره. 

امشب دارم مینویسم... 

نه واس همه واس اونایی که فکر میکنن مخاطب نوشتم یه نفره 

یه ادم... 

واس نویسنده های اون نظرایی که تایید نشده و نمیشه.  

اره من همون لیلی نیستم 

من عوض شدم ولی به من چیزی اضافه نشده. 

ازم کم شده... 

احساسم ازم کم شده. 

من منهای احساسم!

نوشته شده در سه‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1389ساعت 09:19 ب.ظ توسط لیلی نظرات (13)

میخام بنویسم 

ولی نمیدونم چی بنویسم! 

چیزی به ذهنم نمیرسه. 

ممنون که میاینو نظر میذارین. 

چشم بازم مینویسم. 

فقط بهم فرصت بدین تا خودمو پیدا کنم... . 

مرسی.

نوشته شده در سه‌شنبه 9 آذر‌ماه سال 1389ساعت 09:47 ب.ظ توسط لیلی نظرات (13)

دلم گرفته 

     دلم عجیب گرفته 

     و هیچ چیز ...

     نه این دقایق خوشبو ،

     که روی شاخه نارنج می شود خاموش... 

     نه این صداقت حرفی که ،

     در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست...

     نه هیچ چیز ، 

     مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند ، 

     و فکر می کنم 

     که این ترنم موزون حزن 

     تا به ابد شنیده خواهد شد ...


                ســهراب 

نوشته شده در شنبه 29 آبان‌ماه سال 1389ساعت 09:35 ب.ظ توسط لیلی نظرات (23)

میخام بنویسم ولی نمیدونم چی بگم 

حتی نمیدونم از کجا شروع کنم 

دوس ندارم حالا که دارم بعد این همه مدت آپ میکنم تلخ بنویسم اما... 

اینجا تنها جاییه که من,منم... . 

من خودم 

نه اونیکه همیشه بوده هاااا... 

که اون من خیلی وقته مرده 

یعنی کشتنش 

اینی که الان داره این وبو مینویسه یه آدم دیگه س. 

اصلا بذا اینجوری بگم: 

این من یه مرده متحرکه 

یه جسمه 

یه جسم تو خالی که فقط داره ادای آدمارو در میاره 

که فقط داره زندگی میکنه 

شاید حتی از روی اجبار. 

آره زندگی اجبارش کرده که زندگی کنه.زندگی کنه برای زجر کشیدن 

زندگی کنه برای اینکه روزی هزار بار بمیره و زنده بشه 

زندگی کنه تا هر روزش بشه بدترین روز عمرش 

زندگی کنه تا.... 

ازت متنفرم به اندازه ی تموم زندگی. 

همین.

نوشته شده در جمعه 28 آبان‌ماه سال 1389ساعت 11:49 ب.ظ توسط لیلی نظرات (9)

http://files.tabnak.com/pics/201009/201009281158232902.jpg

نوشته شده در سه‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1389ساعت 01:08 ب.ظ توسط لیلی نظرات (18)

نوشته شده در دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389ساعت 09:56 ب.ظ توسط لیلی نظرات (5)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389ساعت 09:48 ب.ظ توسط لیلی نظرات (2)

این ترم یه درسی داریم به نام آمار مهندسی  

تو این کلاس منمو مهدیه ا سوجه های(سوژه های)ترم ۱م اقای م(یه مدت باهم...بودیم) هستو اقای ا که دوستشه و ماها باهم خیلی جور بودیم و الانم که(منو م) باهم نیستیم بازم با هم کل میندازیمو مسخره بازی در میاریم.البته ناگفته نماند با رعایت حد و حدود 

خلاصه روز ۵شنبه من ساعت ۱۰همین کلاس مذکورو داشتم و طبق معمول در رسیدم ولی همینجوریکه میرفتم تو راه به خودم دلداری میدادم که مهدیه هس واسم جلو جا میگیره. 

پس با خیالی راحت به راه افتادیم گویی در پارک قدیم میزنیم و هیچ دغدغه ای نداشته و فارغ ا این دنیا بسر میبریم 

وقتی رسیدم دانشگاه رفتم سمت ساختمون ۱ و وقتی رسیدم تو کلاسمهدیه ته کلاس نشسته و چشم انتظارHello 

پشت سرشم م و ا نشستن. 

منم یه سلامی زیر لب گفتمو نشستم سر جام. 

چن لحظه بعد استاد اومد... 

مدتی نگذشته بود که ویییییییییییییییییییژژژ(ویبره موبایلم) اس اومد واسم. 

باز کردم ببینم توش چیه که در کمال ناباوری دیدم م اس زده(بعد از جداییمون دیگه رابطه ای باهم نداریم فقط سلام علیک) 

دیدم نوشته سلام لیلی خودکار اضافی داری؟؟؟؟ 

حالا من خنده م گرفته مهدیه میگه چی شد؟؟ 

ا کلاس ۷۰ نفری ۵۰ نفرش پسرن این به من میگه خودکار بدهBegging 

خلاصه ماهم برگشتیمو خودکاری به وی دادیمـ(بسکه خوبیم) 

خلاصه گذشتو کلاس تموم شد. 

آخر کلاس م اومد خودکارمو داد میگه مرسی بابت خودکار منم گفتم خاهش میشه قابل نداره و خودکارو ازش گرفتم! 

که ا اومد جلو  و گفت:خانوم پ دستتون درد نکنه واس خودکار البته این م نذاست من باهاش بنویسم همش خودشش تند تند مینوشت.منم خندیدم که گفت راستی خودکارتونو ا پدیده شاندیز گرفتین(رستوران پدیده شاندیز(آخه خودکارم ا این تبلیغاتیاس))منم گفتم بعله که اونم  گفت:یعنی رفتین اونجا غذا خوردین؟ 

من:بعله! 

اون:یعنی هرکی اونجا غذا بخوره ا این خودکارا بهش میدن؟ 

من:نمیدونم فکر میکنم. 

اون رو به م:واااای میبینی م خوشبحالشون اینا رفتن اونجا!!! 

م هم همیجوری داش میخندیدو میگفت ا اذیتش نکن. 

اون:میگن غذاهاش خیلی گرونه نه؟؟؟ 

من:چی بگم واللا. 

از اون طرفم م هلش میدادو میگفت ا برو اذیت نکن. 

منم داشتم اینور هرهر میخندیدم. 

خلاصه به هر زحمتی بود م دستشو کشیدو برد و همونجوریم که داشت میرفت میگه ناراحت نشی این دیوونس.منم گفتم نه بابا. 

بعد دیدم همونجوریکه داشت میرفت گفت وااای خوشبحالشون اینا چقد پولدارن میرن پدیده!!! 

که م دستشو گرفتو همونجوریکه داشتن میخندیدن رفتن بیرون.منو مهدیه که فقط داشتیم میخندیدیم.... 

تموم! 

 

 پ.ن:دوستی داریم تا دوستی مال ما رابطه همکلاسی بود فقط. 

پ.ن:چون کلاسا خیلی شلوغه و اکثر جمعیتم پسران باس زود بریم جا بگیریم. 

پ.ن:خود ا و م اینا خیلی پولدارن ااا ولی دیوانه ها نویسنده را سوجه کرده بودند و گیر دادند ۳پیچ. 

پ.ن:مهدیه اولتیماتومی داد اساسی:ا این به بعد جلو میشینیم. 

همین!

نوشته شده در دوشنبه 19 مهر‌ماه سال 1389ساعت 02:22 ب.ظ توسط لیلی نظرات (26)

سلام پس ا اتاق تکونی تصمیم به یه وبلاگ تکونی مشت گرفتیم. 

آهنگ وبو عوض کردم. 

یکی مبارک باشه آرمین2afکه خودم خیییییییلی دوسش میدارم. 

اونیکیم ایول مال رضایا طعمه ایناس که شاده.هرکدومو خواستین انتخاب کنین.امیدوارم خوشتون بیاد. 

خوش باشین.

نوشته شده در شنبه 17 مهر‌ماه سال 1389ساعت 10:55 ق.ظ توسط لیلی نظرات (9)

علیک سلام میگم خسته نباشینااا خیلی نظر میذارین 

پیشیییی بیا منو بخور http://www.millan.net/minimations/smileys/samvetesmiley.gif

بذا از امرو بگم... 

 امرو طی یک عملیات غافلگیر کننده بر آن شدیم تا پارتیشن بندی!!!اتاق خویشتن را تحولاتی دهیم بس عظیم و این نظر را با اقای پدر در میان گذاردیم به دو دلیل:اول اینکه حامی داشته باشیم در مقابل اخم و تخم مام.دویم  در این پروژه وقت گیر و خسته کننده اسپانسری قوی داشته باشیم.سیم:کله ی اقای پدر درد میکند برای تغییر دکوراسیون و پارتیشن بندی.

پس دست بکار گشته و عزم خویش جزم نموده تا به آخرین نفس این کار را به سرانجام رسانیم 

۱.۲.۳شروع 

۱.در مراحل نخستین کار احساس شعف به ما دست داد و همینجوری الکی ذوق زده مشغول گشتیم  

۲.اندکی بعد خستگی بر ما مستولی گشت  

۳.هرچی کار میکنیم به پایان نمیرسد 

 

۴.خدایا عجب ...خوردیم خاستیم تغییر دکور بدیم. 

وقعا نایی نمانده بود و در اواسط راه احساس نمودیم کم اوردیم.جالب اینکه پدر همچنان مشغول بود و به روی خویش نمیاورد که ما خسته شدیم. 

۵.و بالاخره تموم شد

از حق نگذریم منظره دلچسبی را مقابل خود پدیدار گرداندیدیم!!!! 

و ذوق مرگ گشتیم  

و امشب خواب خواهیم داشت بس طلایی

اینم ا این. 

 

 

پ.ن:دیشب خواب خونه تکونی(اتاق تکونی)دیدم که هیچ ربطی به قضیه امرو نداشت 

 

پ.ن:مام نبود به همین دلیل این تصمیم شوم را عملی کردیم.اما پس از امدن و دیدن منظره وحشتناک اتاق خوابم کلی فحش خوردیماما به روی خویش نیاورده و گفتیم شاهنامه اخرش خوشه 

 

پ.ن:مام کلا ا تغییر دکور خوشش نمیاد.فکر کنم حوصله مرتب کردنشو نداره 

 

 

پ.ن:ولی واقعا اخر شاهنامه خوب بود.اتاقم خیلی باز و خوجمل شد.مکانی برایزمانیکه مهمون دارم.  

 

پ.ن:خودم میدونم دو خطه شده.خستهشدم دادم بقیه شو دوستم نوشت.

 

پ.ن:شماهام هی بشینین اینارو بخونین.بد نبود امرو یه دستی میرسوندین.کار خیر بودااا جای دوری نمیرفت 

 

پ.ن:بازم که بیکارین خو نظر بده. 

تموم

نوشته شده در جمعه 16 مهر‌ماه سال 1389ساعت 09:25 ب.ظ توسط لیلی نظرات (6)

یه سلاااااااااااامم بلند و کمی تا قسمتی پر انرژی به همه دوستان

خوبین؟؟چه خبر ا مدرسه و دانشگاهو مهد کودکو... 

ما هم اییییییییییییی بد نی میگذرونیم. 

امرو حذفو اضافه بود و منم این ترم ترکوندم.20واحد!!!!!!!!!!! 

همش باس برم دانشگاه که بماندهمشم باس  

خلاصه لیلی بی لیلی 

دیگه چی بگم ا این زندگی... 

امرو با چن تا ا بچه ها نشسته بودیم تو محوطه یکی ا پسرای همکلاسی ترم 1 ا جلومون رد شد تحولاتی کرده بود بس عظیم ما رو میگی اااانمدونم هرکی میاد تو بعد یه مدت... 

 

فقط بقول مهدیه(دوستم)...عوض نشده 

دلم واسش میسوزه ا طرفیم ا خودم بخاطر کارام بدم اومد.بیخیال این پست جای این حرفا نی.... 

دیگه چی بگم؟؟؟؟؟؟؟ 

اهااان 

ما یعنی منو سمانه قرار بود کد برنامه نویسی مونو عوض کنیم با یه استاد دیگه طرفم ا اون استاداس که نمره.... 

 

ماهام یعنی اول من بعدم سمانه باهاش خییییلی شیش شدیم!به نحوی که ما وقتی این مسئله(تعویض کد) را با استاد درمیون گذاشتیم بسیار خرسند گشت و نیش وی تا بنا گوش باز شد 

پس از رای زنی بسیار بر آن شد تا نامه ای بنویسد مبنی بر انتقال ما از کدی به کد خودش و این داستان شیش شدن ما تا بدان جا ادامه داشت که هنگامی ک خواستیم نام متبرک  خودرا بر زبان بیاوریم تا استاد بنویسد استاد نگاهی عاقل اندر صفیه بمن انداخت و گفت خودم میدونم! 

برگه رو نیگا کردم دیدم بععله اسمو فامیلمو نوشته استاد و لبخندی ملیح اما محو بر لب دارد! 

 

بعدم نامه رو بردیم پیش مدیر گروه اما هیچ...نخورد واسمون. 

استاد منو امرو تو خیابون دید گفت چه کردی؟عوض شد؟؟گفتیم نه  

 

استاد باشد دروس آتی.اونم گفت متاسفم ولی عیبی نداره جوون 

و بدین گونه ما از موضع خود دست کشیدیم و بی خیال قضیه شدیمو رفتیم پی کارمون. 

 

 

 

 

پ.ن:فعلا تا همینجارو داشته باشین یه سوجه(soozhe)جالب دارم تو کف باشین تا بعد که بگم بخندین. 

پ.ن:وا مونده مث ماشین رخت شوری!!! میمونه دانشگاه هرکی میاد اینجا قاطی میکن متحول میشه یهو! 

پ.ن:بازم مینویسم.تا بعد!!

نوشته شده در چهارشنبه 14 مهر‌ماه سال 1389ساعت 09:37 ب.ظ توسط لیلی نظرات (6)

نوشته شده در یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1389ساعت 10:46 ق.ظ توسط لیلی نظرات (15)

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش 

ابر با آن پوستین سرد نمناکش 

باغ بی برگی 

روز و شب تنهاست 

با سکوت پاک نمناکش. 

 

 

ساز او باران 

سرودش باران 

جامه اش شولای عریانی است 

ور جز اینش جامه ای باید 

بافته بس شعله ی زر تارو پودش باد. 

 

 

گو بروید یا نروید هرچه در هرجا که خواهد یا نخواهد 

باغبان و رهگذری نیست. 

باغ نومیدان 

چشم در راه بهاری نیست. 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی روید 

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست 

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید. 

 

 

باغ بی برگی خنده اش خونی است اشک آمیز 

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن 

پادشاه فصل ها پاییز

نوشته شده در جمعه 2 مهر‌ماه سال 1389ساعت 10:13 ب.ظ توسط لیلی نظرات (5)

بالاخره تموم شد.بعله منظور همون عروسیه 

خوش گذشت خیییییییییلی جاتون واقعا خالی بود 

ولی حسابی خسته رفتم 

بدبختی اینجا بود که روز انتخاب واحد فلون فلون شده هم روز بعد عروسی بود 

و صبح خروس خون باس راهی کافی نت میشدیم چون سیستم خودمو زدم داغون کردم 

یه لحظه جو مهندس کامپیوتری منو گرفت نفهمیدم چی شد 

تو عروسی کلی صفا کردیمو...

بعدم رفتیم عروس کشون 

بعم رفتیم خونه مهسا اینا که خیلی خوشمل شده بود 

بعدم ببعی بیچاره رو...  

وقتی مهمونا رفتن منم رفتم تو چون تا قبلش با بچه ها تو کوچه بودیم! 

رفتیم تو و  

خلاصه پس از مراجعت به منزل و کمی ور رفتن با سیستم داغان خویشتن برای انتخاب واحد حوالی ساعت ۵ بامداد خود را به زور به میهمانی خواب دعوت نمودیم 

ولی تا صبح همچنان خواب لباس این و آنرا میدیدیم! 

صبح با صدای شوم ساعت که مارا فرامیخاند بیدار شدیم اما چه بیدار شدنی... 

چشم ها به قاعده ی یک عدد تخم مرغ دو زرده تلاونگ 

پاشدیم رفتیم کافی نت و پس از تلاش بسیار ۹واحد انتخاب نموده و پس از آن هم گپی مختصر با خاندان باعث و بانی مسبب زدیم. 

هیچی دیگه اینروزا هم هی میریم دانشگاه هی برمیگردیم تا یه گلی به سرمون بگیریم با این انتخاب واحد عجیب ناک. 

بازم مینویسم الان کمی تا قسمتی خسته ام میرویم برا لالا.  

 

 

پ.ن:(توضیحی پیرامون شکلک چند سطر بالاتر)اونکه عکس میگیره مهم نی اونکه ازش عکس میگیره منم پس اگه فکر کردین انتخاب تصویر غلط بوده سخت در اشتباهین. 

پ.ن:تو عروس کشون من جا موندم و به قسمتی از مراسم نرسیدم.

پ.ن:چشمها بدلیل کم خوابی بود با اینکه ناراحتی نویسنده را در پی داشت اما باعث خوشحالی و انبساط خاطر عده ای جوان اعم از دختر و پسر گردید.

پ.ن:همچنان انتخاب واحد در دست تعمیر است.

پ.ن:امروز پس از تلاشهای مکرر تعداد واحدهای خویشتن را تا 15 واحد ارتقا دادیم تا حذفو اضافه فرا برسد.

پ.ن:خو منکه نباس بگم تمومه شوما باس متوجه بشین که دیگه نباس بیاین دنبالم چون حرفی نمونده آدم که مهمونو رد نمیکنه.... .

مرسی که به یادم بودین دوستتون دارم.

بعد نوشت:شکلک کم نیاوردم پس از کپی پیست های مکرر علامت منفور ضربدر ظاهر میشد که حاکی از نقص فنی بود.

دیگه بخدااااا تمومه...

تموم!

نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 10:20 ب.ظ توسط لیلی نظرات (10)

سلام لیلی جون کجایی کم پیدایی چه خبر با عروسی؟ 

چیکا کنم اخه اینروزا خیییلی درگیرم اصن وقت نمیشه بآپم 

اینروزا همش ا صبح تا شب میریم خونه مهسا تا وسایلشو بچینیم بعدم که میام 

امرو صبح رفتم دانشگاه اخه سمانه دیشب زنگولید که باس بری دانشگاه فرم خوابگاه واسم پر کنی. 

منم صبح کله سحر پاشدمرفتم دانشگاه ا شما چه پنهون دانشگاه خیلی شلوغ بود و از انجایی که ما بچه+ ایم سرمان را پایین انداخته و به راه خویشتن ادامه دادیم 

و محل ... به هیچکس ننهادیم تا هم خویشتن هم بقیه دچار لغزش نشویم! 

بعدشم رفتیم فرمی را پر کردیم که پس از تلاش و تقلای زیاد برای پر کردن فهمیدیم اشتباه شده و فرم مذکور شامل حال ما نمیشده و شامل ورودی جدیدها بوده. 

خلاصه اندکی با آبا اجداد کسانیکه همچین اشتباهی دچار شده بودند در دل کردیمو ا دانشگاه بیرون آمدیم 

دم درب خروجی الهام چشم انتظارمان بود و کلی فحشمان داد که چرا دیر کردی و ما نیز با زبان چرب و نرم خویشتن اورا توجیه نمودیم 

 

بعدشم رفتیم خونه من لباسمو برداشتم و زدیم بیرون 

رفتیم سجاد لباسارو دادیم اتو شوی واس بخار  

سپس بر آن شدیم تا به پیتزا2*1 رفته و پیتزایی بزنیم به بدن. 

پس تصمیم خویش عملی ساختیم و با اجازه میل نمودیم 

و پس از آن عزم سرای نموده و با اسب آهنی از سر فرهاد سوار شده تا به منزل عزیمت کنیم. 

بعدم اومدم خونه خابیدم تا الان همه رفتن بیرون 

منم باس برم 

بعدم باس برم خونه مهسا.پس فعلا  

پ.ن1:اصولا وقتی عصبانی میشم با جد و آباد کسیکه باعث عصبانیتم شده گپی مختصر میزنیم. 

پ.ن2:پیتزا خوشمزه بود جاتان خالی. 

پ.ن3:با جد و آباد سازمان اتوبوس رانی نیز گپی زدیم! 

پ.ن4:دیگه فکر نکنم تا بعد عروسی بیام تا ببینیم چی میشه.دعا کنین همه چی خوب پیش بره! 

همین!

نوشته شده در پنج‌شنبه 25 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 07:06 ب.ظ توسط لیلی نظرات (15)

هیچی دیگه تا زنگ زدیم دیدیم زلزله درو باز کردو پرید تو بغلم 

 

اومدیم تو و با خاله اینا  

 

بعدم رفتم تو اتاقم تا لباسامو عوض کنم که مامی اومد پشت سرم تو اتاقم 

 

مام:کجایی تو معلوم هس؟مگه نمیبینی یه عالم کار داریم؟ 

 

منم گفتم بابا خوبه نیم ساعت پیش زنگیدی. 

هیچی نگفت فقط گفت زود بیا کارت دارم 

منم رفتم بیرونو کارا شروع شد... .! 

 

یکم بعدش رفتیم خیاطی(آخه لباس شب دوممو دادم خیاطی) 

 

خوشمل شده بود خیلیهم مال من هم مال مامی. 

ولی خانومه گفت دامن مامی باس چین بخوره حالا آدرسش کجاس؟؟؟ 

اون سر شهر! 

مامی هم گفت باشه عیب نداره لیلی میبره... 

امرو پارچه رو با کلی مکافات بردم دادم 

کلی با پسره چونه زدم تا قبول کنه. 

ولی خودمونیم سخت جایی بود  

یه جا اون پایینای شهر 

اول که رسیدم یه کم ترسیدم ولی بعدش عادی شد چون 

بعدم رفتیم ارایشگاهو صفا دادیم 

بعد برگشتم ساعتای ۵.۳۰! 

خابیدم تا افطار بعدشم که.... 

  

 

پ.ن:میگن فردا عیده خیلی خوشحال شدم پیشاپیش مبارک 

پ.ن:چیزی تا عروسی مهسا نمونده دعا کنین همه چی خوب پیش بره و  

پ.ن:مرسی که میاینو نظر میدین دوستای گلم.

نوشته شده در پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 11:07 ب.ظ توسط لیلی نظرات (16)

بیا تو کجا داری در میری نه داداش نه آبجی اینجا همونجاس اهاااای باتو ام مگه جن دیدی؟؟وایسا توضیح میدم! 

مدیریت؟ 

نه مدیریت عوض نشده.تنها چیزی که عوض شده... 

اااااااااا نیاز به توضیح نی ماشالا هزار ماشالا هم چشم سر دارین هم چشم دل 

 

چه خبرا خوبین؟؟؟میبینین توروخدا اینروزا اصن فرصت کلهخاروندن ندارماااا. 

این آجی ما میخاد شوهر کنه جورشو ما باس بکشیم. 

امرو رفتم خرید کلی بار کشیدم 

 

بعدم 

دیشب خونه الی اینا بودم 

کلی شلوغ کردیم  

 

صب مام زنگیده بود زن عموم که لیلی مارو بفرستین 

اونم بیدارم کرد و من راهی شدم. 

ا در ساختمون که اومدم تو... 

کلی سرو صدا شنیدم اومدم بالا دیدیم 

زلزله 8ریشتری اومده(رومینا)... 

 

 

 

پایان قسمت اول 

 

پ.ن:این داستان ادامه دارد.(جالبه بخونین) 

پ.ن:قسمت دیگه برا روزای اتی جون ندارم 

پ.ن:اینو به اصرار این(دیییییییییییییید)بهاره(دختر عموم نوشتم.) 

پ.ن:مرسی که میاین نظر بدین در مورد اهنگ وبلاگ... . 

پ.ن:چیه هی خط به خط دنبالم میاین پایین؟تموم شد دیگه 

پ.ن:بقول الی خنده نداره 

فعلا بای!

نوشته شده در پنج‌شنبه 18 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 12:20 ق.ظ توسط لیلی نظرات (14)

مرسی که نظر دادین فعلا با همین قالب سر کنین تا سر فرصت یه تغییرات اساسی اعمال کنیم.

نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 03:24 ب.ظ توسط لیلی نظرات (4)

اینجا همون یه دنیا حرف نگفته س!این شمایین که میگین کدوم قالب بهتره؟تیره یا روشن؟

نوشته شده در سه‌شنبه 16 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 11:24 ق.ظ توسط لیلی نظرات (1)

نوشته شده در شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 09:48 ب.ظ توسط لیلی نظرات (6)

خوانندگان جان محترم از اینکه به این وبلاگ سرمیزنین مرسی! 

 

نماز روزه هاتونم که حتما قبوله دیگه 

 

واس منم دعا کنین. 

 

اگه بشه که در مورد وبلاگم قالب نوشته ها هرچی که صلاح میدونین نظر بدین تا اصلاح بشیم. 

 

مرسی

نوشته شده در شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 09:05 ب.ظ توسط لیلی نظرات (14)

شلام!!هی دیگه رمغی واسم نمونده این انگشتامن که دارن این دردو تحمل میکنن و خم به ابرو نمیارن! www.2websaz.co.cc(این شکلکارو تازه پیدا کردم)ا گرسنگی www.2websaz.co.cc 

خب بریم سر وقت اینروزا که به کندی هرچه تمامتر دارن میگذرن و کار ما شده اه کشیدن www.2websaz.co.cc 

چن شب پیشا نشسته بودیم تو خونه و داشتیم تنهایی فکر میکردیم(آخه بروبچ(مامان اینا)طبق معمول رفته بودن بیرون خرید جهیزیه)خلاصه هی فکر میکردیم تا اینکه ساعتای 12اینا بودکه اهل بیت  رسیدن خونه با کلی خوراکی www.2websaz.co.ccماهم تازه شروع کرده بودیم تا دلی ا عزا درآریم خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comکه یکی ا بچه ها(دختر بوداا فکر بد نکنین) اس زد چه نشستی لیلی با اهل محل نشستیم تو کوچه دور همیم پاشو بیا که ماهم شالو کلاه کردیم و با گفتن بای مامی ما رفتیم ا خونه زدیم بیرون(ا شما چه پنهون ما یکم که چه عرض کنم یکم بیشتر ا یکم کارا و اخلاقامون شبیه پسراس واس همین ا این کارا زیاد میکنیم البته دوستامم عین خودمن(با رعایت حدو حدود!))هیچی دیگه پاشدیم رفتیم تو کوچه دیدیم بععععله همه که هستن تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.comخلاصه بعد سلامو احوالپرسیخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comرفتیم نشستیم تو جمع و شروع کردیم به حرف زدن.یکم که گذشت دیدیم نه مثه اینکه پاسی ا شب گذشته(بعضی ا این جوونا که تعدادشونم خیییییلی انگشت شماره دور ا جون شما یکم اذیت میکنن)خلاصه بلند شدیم اومدیم تو پارکینگ خونه ما(بیشتتر بچه ها مال ساختمون خودمونن)نشستیم و ادامه حرفارو ا سر گرفتیمعکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- bahar22.com ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیو کلی هم خندیدیم(مردم آزاری!) ساعتای2اینا بود که همسایه طبقه اول رسید خونه و دید ما نشستیم به حرف زدن(یه کم قاطیه آقاهه واس همین کار به کارش نداریم هیچکدوم) ماهم دیدیم داره میاد پاشدیم سلام کردیم!اونم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداختو بدون اینکه جواب بده رفت بالا فقط ا تو راه پله ها صداشو شنیدیم که داد میزد یواش حرف بزنین ...!حالا جالب اینجا بود که اون لحظه ما ا ترس جناب هیچکدوم حرف نمیزدیم(ا دیوار صدا در میومد ا ما)هیچی دیگه ما گفتیم چشم قربون!برگشت یه نگاهی بهم کردخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comبعدم رفت تو و طرررررررررق درو بست! 

یه کم گذشت تا جو حالت قبلو پیدا کردداشتیم  حرف میزدیم که مامان یکی ا بچه ها داداش کوچیکشو آورد داد بهش اونم همش شیطونی میکرد 

خلاصه هممون دور هم نشسته بودیمو شش دنگ حواسمون متوجه این بچه بود که یهو بچه پخش زمین شدخواهرشم اومد اونو بگیره که با صندلیو دفتر دستکشو ظرف غذاهای بچه چسبید به زمینخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comهمه این اتفاقا چند ثانیه طول کشید یه چن لحظه همه ماتو مبهوت به هم خیره شدیم تا درک کنیم که چی شدو بعد ناگهانو بعدشم کهخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comهمانطور که حدس زدین همسایه بدعنقمان اومدو شیلنگ رومون گرفت.زنشم اون بالا درو واکرده بود سرشم ا لای در آورده بود بیرونخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com همش میگفت حسن آقا تروخدا بیا تو آبروریزی راه ننداز این وقت شب جلو همسایه ها خوبیت نداره.حالا منم کلی خندم گرفتهخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com به زحمت خودمو جمعوجور کردمو توضیح دادم چی شده که اونم یه چی زیر لب! گفتو رفت تو درم مثه دفعه قبل...  

ماهم دیدیم هوا پسه و دم سحره جل و پلاسمونو جمع کردیمو نخود نخود... 

وقتی اومدم بالا بابا داشت غذارو اماده میکرد منم دستو صورتمو شستم رفتم کمکش بعدم همه رو بیدار کرد و... .  

 

 

پ.ن1:شیلنگ رومون گرفت یه تعبیره که منم بکارش بردم وقتی بچه ها تو کوچه فوتبال بازی میکنن و سروصدا راه میندازن شیلنگ روشون میگیرن که فرار کنن.منم ا این کارا زیاد کردم(به کسی نگین!) 

 

پ.ن2:یه چی زیر لب گفت دقیقا نمیدونم منظورش چی بود یا چی گفت ولی فکر کنم بی ربط به ما(مخصوصا من چون سردسته شونمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com)و جد و آبادمون نبودخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com 

 

 

مرسی که نظر میدین.

نوشته شده در جمعه 12 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 06:02 ب.ظ توسط لیلی نظرات (10)

نوشته شده در جمعه 12 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 12:31 ق.ظ توسط لیلی نظرات (12)

کارت پستال عاشقانه

نوشته شده در چهارشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 01:04 ق.ظ توسط لیلی نظرات (12)

با تو 

 از فاصله ها مینویسم 

اگر... 

گریه,این گریه بگذارد. 

باتو   

از نبودنت خواهم گفت... 

دیگر چشم هایم دارند به روی هم میروند 

زیرا... 

دیگر طاقت لحظه های بی تو را ندارند.

نوشته شده در سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 10:36 ب.ظ توسط لیلی نظرات (10)

من دیگر ناله نمیکنم قرن ها نالیدن بس است. 

می خواهم فریاد بزنم! 

اما اگر نتوانستم سکوت میکنم. 

           

                       خاموش بودن بهتر از نالیدن است.

نوشته شده در سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 09:30 ب.ظ توسط لیلی نظرات (3)

سلام بالاخره پس از چند روز امشب تصمیم گرفتم آفتابی شم و... 

چه خبرا خوبین؟ 

منکه طبق معمول درگیر و گرفتار. 

دیشب داییم رسید ایران.جالب اینجا بود که پروازش واس تهران بود بعدش ا اونجا میومد اینجا!ماهم به همراه خودمان و خانواده و سایر وابستگان و فامیل همگی راهی فرودگاه شدیم و رفتیم سالن پرواز های داخلی!حالا این صحنه جالبو داشته باشین.منکه کلی خندیدم 

تصور کنین رفتیم فرودگاه سالن پروزاهای داخلی یه جمعیتی قریب به ۱۰-۱۵ نفر که مثلا ا دایی استقبال کنیم.باکلی گل و این چیزا دایی که رسید همه ریختن سرش کلی ماچو بوسه! 

ملت کف کرده بودن.اینجوریهمه وایساده بودن مارو نیگا میکردن اینجوری 

لابد با خودشون میگفتن یه تهران رفتنم اینهمه لشکرکشی داره که یه قوم و ۳-۴تا قبیله اومدن استقبال؟ 

خلاصه ماکه سه سوت در رفته و متواری شدیم.زیرا نگاههای سنگینی را روی خویشتن متحمل میشدیم که طاقت نداشتیم... همه ا دیدن چنین قبیله ی ندید بدیدی اظهار تاسف میکردن!

بعدشم رفتیم خونه دایی تا دلی ا عزا در بیاوریم(افطاری!) 

بعدم به منزل مراجعت کردیم. 

بازم مرسی که می نظرین!(نظر میدین) 

این شبا مارو فراموش نکنین بچه ها.

نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 11:19 ب.ظ توسط لیلی نظرات (6)

سلام بچه ها ببخشید که دیر میام.اینجا چن تا مطلبو واسش کد گذاشتم معنیش این نی که هیشکی نباس بخونه.نه هرکی خواست بگه رمزشو بهش میگم.یه چیزی به نام کرم منو مجبور به اینکار کرد اگه نه هیچ قصد و غرضی در کار نبود.این یکی.یکی دیگه م اینکه مرسی که میاین نظر میدین.اخریشم اینکه این شبا اون لحظه ای که دلتونو باهاش صاف صاف کردین یادتون نره که یکی اینجاس که خییییلی محتاج دعاتونه. 

همین!!

نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 12:27 ق.ظ توسط لیلی نظرات (7)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در جمعه 5 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 12:06 ق.ظ توسط لیلی نظرات (3)

سلام و صد سلام خدمت بازدید کنندگان و خوانندگان جان محترم حال شما؟؟؟ 

بالاخره پس از تلاشهای مداوم و خستگی ناپذیر اینجانب و سایر همراهان صبح روز ۴شنبه نمیدونم چندم شهریور ماه یک فروند لباس مارکدار از مزون های سطح شهر برای خودم خریداری نموده و به سوی منزل گسیل گشتم تا پس از نمایش لباس در انظار عمومی مورد تعریف و تمجید سایر اعضای خانواده قرار گیرم و خستگی حاصل از تلاش بی وقفه این چند روز به نظرم شیرین بیاید... 

خبر دیگر اینکه آجی هم بالاخره یک عدد لباس عروس برای خودش سفارش داد و قال قضیه به سلامتی و میمنت(بقول خودم میمونت!بی ادب!) کنده شد. 

خبر خاص دیگه ای به ذهنم نمیرسه.اینروزا هرکی به فکر خویشه و اینجانب رو هیشکی تحویل نمیگیره آخه تا وقتی که عروس دامادها(آجی و شوهرش دادا و خانومش که اونام قراره عید مرخص شن!) هستن لیلی چیکاره س؟؟دیگه هیشی هیشی واس نوشتن یادم  نمیاد این دانشگاه ماهم واس خودش خوش میگذرونه ا انتخاب واحدم خبری نی.بابا یکی به اینا بگه ما عروسی داریم...حالا خوبه روز انتخاب واحد با روز عروسی...زبونتو گاز بگیر.حتی از فکر کردنشم کفری میشم چه برسه به...خدا اون روزو نیاره! 

اصلن چیه نشستی پای کامپیوتر زرتو زرت!!!نفوس بد میزنی؟قرار نی اتفاق بدی بیقته.شیر فهم شد؟؟!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 10:53 ب.ظ توسط لیلی نظرات (12)

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 11:19 ب.ظ توسط لیلی نظرات (3)

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.
رمز عبور:
نوشته شده در چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 11:00 ب.ظ توسط لیلی نظرات (2)

 

 

این عشق برای من هیچ نداشت 

                         

                                 اما... 

 

                           گلهای بالشم را باغبان خوبی بود 

 

                 اشک های هرشب من...!!!

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 02:46 ب.ظ توسط لیلی نظرات (8)

 داخلی-روز-ماه رمضون-خونه ما:

من(در حالت خواب):هوووووووووم؟  

مهسا:پاشو  

من:چیکا داری؟ 

مهسا:تو پاشو میگم بهت. 

من:تا نگی نمی پاشم(پاشیده نمیشوم یا همون پا نمیشم!) 

مهسا:باس باهام بیای میخام برم خرید. 

من:اااااااااااااه(...)(بعد از کلی قربون صدقه هم رفتن!!!!!پامیشم حاضر میشم و باهم میریم). 

 

 

این بخشی از زندگی روزانه من بود که به سمع و نظر شما رسید.حالا بشینین فکر کنین چرا دیر میام یا چرا دیر بهتون سر میزنم.حتما با خودتون گفتین شاید تنبونش دوتا شده؟یا شاید زیر سرش بلند شده یا حتی فیلش یاد هندوستون کرده.نه عزیزم من به شخصه تمامی این شایعات را تکذیب میکنم!بابااااا اینااااااا نمیذارن!!!!!!!به کی بگم دردمو خدا بگم چیکارت کنه آخه دختر تو باس الان عروس میشدی؟نمیشد بشینی تو خونه تا چند سال دیگه ترشی دو خواهر روانه بازار میکردیم؟(منکه سنی ندارممتولد۶۸اجی دوسال ا من بزرگتر) 

این روزا همش بیرونم به همین دلیل نه تنها مجالی!برای وبلاگ نویسی پیدا نمیکنم بلکه یه ثانیه هم نصیب خودم نمیشه که دستمو ببرم بالا تا سرمو بخارونمدیگه خودتون با قدرت تصور بالایی که من در شما سراغ دارم بشینین تصور کنین در چه موقعیت اسفناکی به سر میبرم.  

یا اصلا یه راه حل دیگه:نمیشد مثلا یه شیر مثه شیر آب اخترع میکردن که هرکدوم مخصوص یه چیز بود.مثلا یکیو باز میکردی ازش نوشابه میومد.یکیو باز میکردی ازش شیرین پلو با مرغ....همینجوری بگیر برو جلو.اینجوری دیگه لازم نبود اینا که میرن بیرون منم پابه پاشون تو خونه عرق بریزم! 

اااااااااااااااااااه چقدر غر زدی دختر بسه دیگه...  

 

من همینجا از تمامی نهادهای کشوری و لشکری که این موقعیتو در اختیار من قرار دادن تا حرف دلمو به گوش مردم برسونم نهایت تشکر و قدر دانیو به عمل میارم و امیدوارم در تمامی مراحل زندگیتون موفق و موید باشید و برای اینجانب دعا کنید تا هرچه سریعتر ۲۸شهریور بشه و این خواهر ما به خونه شوهرش نقل مکان کنه.... 

 

ببخشین بچه ها خیلی حرف زدم اما اگه میخواستم کل واقعه رو شرح بدم میشد یه چی حولو حوش مقنوی هفتاد... 

 

ممنون که نظر میدین.اگه در مورد خاطرات روزانه حرفی نظری انتقادی پیشنهادی...(دیگه مترادف اینا یادم نمیاد!) خوشحال میشم. 

 

نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 01:11 ب.ظ توسط لیلی نظرات (3)

سلام.بعله با شمام آره با خود شما چرا اطرافتو نیگا میکنی؟آره منظرم دقیقا خودتی!!!اشتباه؟نه اشتباه نیومدی اینجا همون یه دنیا حرف نگفته س فقط با یه کم تغییر.کاریکه شما میکنین اینه که یه کوچولو نظر بدین در مورد همه چی(نوشته هام شعرام قالب...)خوشحال میشم که نظرات دوستای گلمو بدونم

نوشته شده در جمعه 29 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 10:52 ب.ظ توسط لیلی نظرات (12)


حالا که رفته ای

                 به درک!!

فقط این منی که عاشقت بود را

                                                       پس بده لطفا...!

نوشته شده در جمعه 29 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 09:56 ب.ظ توسط لیلی نظرات (3)


گفتم فراموشم مکن. . . !


                              گفتی تو در یادی مگر؟!


گفتم خرابت میشوم. . . !


                               گفتی تو آبادی مگر؟!

نوشته شده در جمعه 29 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 09:22 ب.ظ توسط لیلی نظرات (2)

خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا بشی 

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا بشی 

خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه 

بعد اون بگه که هرگز نمیخواد تورو ببینه

نوشته شده در جمعه 29 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 04:12 ب.ظ توسط لیلی نظرات (2)

گفتی چشمها را باید شست... 

شستم ولی!... 

گفتی جور دیگر باید دید... 

دیدم! ولی... 

گفتی زیر باران باید رفت... 

رفتم ولی!... 

او نه چشمهای خیس و شسته ام را 

نه نگاه دیگرم را... 

هیچکدام را ندید!!! 

فقط زیر باران با طعنه ای گفت:دیوانه باران ندیده.

از دوست خوبم علیرضا


نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 09:40 ب.ظ توسط لیلی نظرات (10)

عجب تکلیف بی نهایتی است دوست داشتن 

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شد م 

 وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم 

 وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. 

وقتی که او  تمام کرد من شروع کردم  

وقتی که او تمام  شد من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن... 

(دکتر شریعتی)

نوشته شده در چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 02:29 ب.ظ توسط لیلی نظرات (3)

همین حالا 

خداحافظ همیشه سخت ترین کلمه است برای باز گفتن... 

برلب که بیاید دیگر باید رفت!... 

میروی؟؟؟

نوشته شده در سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 10:16 ب.ظ توسط لیلی نظرات (5)

سلااااام دوستای گل؟حال شما؟بازم دیر آپیدم چه کنم خو مگه این دخمله(مهسا) وقت میذاره واسه آدم دیرو بازم رفتیم سجاد پی لباس(کمک دارم ا بی لباسی میمیرم!)همه رو زیرورو کردم وپوشیدم آخرم پا از دست دراز تر(خودم میدونم درستش چیه)با الهام که خودشو هرطور شده به من رسوند برگشتیم.البته پس از کلی چرخیدن و هلاک شدن!!!بعدم با الی رفتیم یه کم تو پارک ملت نشستیم که خستگی در کنیم بعدشم پیش به سوی خانه!طبق معمول کسی خونه نبود و به محض رسیدن با یادداشتی مواجه شدیم که ما رفتیم بیرون یه چی واسه افطار درست کن.حالا جالب اینه به خودش(مامی)زحمت نداده کاغذشو عوض کنه همون که مال سه چهار روزه پیشه رو همش ورمیداره میزنه سینه دیوار...اینم شده وضعیت ما.خلاصه الی روهم به بیگاری گرفتمو کلی ازش کار کشیدم و در همون حینم کلی چرتو پرت واسه هم گفتیم.ساعتای هفت و نیم مام اینا اومدن(توروخدا اونموقه هم نیاین!)خسته و کوفته واسشون سفره افطاری چیدم(طفلی من!)(واااای یادم رفت بگم دیشب درپی اقدامی باور نکردنی ما واسه سحری خاب موندیمو هیچی نتونستیم راهی معده کنیم.تقصیر باباآخه پدر بیدار میشه سحریو آماده میکنه اونشبم خاب موندو همه گشنه موندییم)هیچی دیگه بعد افطارم نشستیم حرف زدن تا موسم خابیدن فرا رسید منو الی تا سحر بیدار بودیم حرف میزدیمصبم ساعت 12 الی منو بیدار کرد ساعتای 1 عزم برگشتن به منزل کرد و سایه سنگین و شومش را از سر ما کم کردتا اینجارو داشته باشین بازم میام.ممنون که نظر دادین دوس جونیا و خوانندگان جان

نوشته شده در سه‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 10:00 ب.ظ توسط لیلی نظرات (1)

سلام؟گشنه این؟(به جای خوبین؟)منکه خیلییی تشنه مه ولی روزه مخدا صبر بده تا افطاربالاخره رفتن(خاله اینا) اون زلزله ۸ریشتریم بردن با خودشون ولی ا حق نگذریم دلم واسشون تنگیدهاینروزا که فقط گشنگی میکشیم و خدارو شکر میکنیم که دستمون به دهنمون میرسه.ولی بقول مامی گشنگیمم به آدمیزاد نرفته.مثلا دیرو بعد اینکه چایی خوردم(بعد اذان)پریدم یه بسته پفک خوردم.تازه کلی هم ذوق زده شدم.(میخااام)هیچی دیگه بعدشم که لابد   

اکثرتون میدونین اینجا ایران است شبکه نصایح مادرانه!(این کوفتو زهرمارا چیه میخوری تو کی بزرگ میشی و...)امرو مهسا(آجیم)با شوهرش و صد البته اصل کاری(من) رفتیم کارت عروسیشونو خریدیم.به نظر من که خیلی خوشمله شمام مجبورین بگین خوشملهبعدشم رفتیم یه گشتی تو سجاد زدیم تا من لباسارو ببینم.واااای خاک عالملباساشو میده۶۰۰تومن۷۰۰تومن جوونای مردم ا کجا بیارن ۷۰۰تومن لباس بخرن واس یه شب!زوره خو...!راستییییییی یادم رفت بخش مهم ماجرا رو.دیشب در پی یک نقشه از پیش تعیین شده مامی بابا رو ورداشتیم بردیم نمایشگاه غذاالانکه یادم میاد...وای چه لحظات باشکوهی بود.کاش هیچوقت تموم نمیشدواستون تعریف نمیکنم به دلایل زیادی...!دیگه چی؟؟؟آهان دیشب سمانه(دوست دانشگاهم) اس زد کلی اس بازی کردیم و این ماجرا تا جایی ادامه داشت که شارژ من تموم شد کلی تجدید خاطرات کردیمو خندیدیم.الانم که طبق معمول همه رفتن بیرون تا افطار.بازم میام مرسی که نظر میدین فقط اگه میشه بهم بگین بخش خاطرات روزانه خوبه بشه یا حذفش کنم؟؟؟نماز روزتون قبول التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه 24 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 05:59 ب.ظ توسط لیلی نظرات (17)

...پایان راه کاملا پیداست 

میدهم قابش کنند کنایه هایت را به رسم یادگاری 

به همان دیوار می آویزمش.جای همان دستخط تماشایی... 

خداحافظ

نوشته شده در شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 03:06 ب.ظ توسط لیلی نظرات (8)

همیشه,چاره "رابطه" نیست  

گاهی باید به "فاصله" فرصت داد.

نوشته شده در شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 02:01 ب.ظ توسط لیلی نظرات (3)

آهاای باتوام باتو که بی اجازه وارد خیالم میشی نمیخوام بهت فکر کنم.برو نمیخام داشته باشمت-حتی واسه یه لحظه.میگن از دل برود هر آنکه از دیده برفت.آره اینروزا حتی بهت فکرم نمیکنم.اصلا میدونی چیه؟قیافتوهم ا یادم بردم تا دیگه کمتر تو رویاهام بهت خیره بشمو باهات حرف بزنم.میبینی؟بی تو بودن کار مشکلی نیس.فهمیدی؟؟؟!

نوشته شده در شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1389ساعت 01:36 ب.ظ توسط لیلی نظرات (7)

  1    2  >>

Design By : Pichak