یه دنیا حرف نگفته

حرفهای نگفته

یه دنیا حرف نگفته

حرفهای نگفته

خاطرات روزانه(روزهای خسته ناک بعد از عروسی)

بالاخره تموم شد.بعله منظور همون عروسیه 

خوش گذشت خیییییییییلی جاتون واقعا خالی بود 

ولی حسابی خسته رفتم 

بدبختی اینجا بود که روز انتخاب واحد فلون فلون شده هم روز بعد عروسی بود 

و صبح خروس خون باس راهی کافی نت میشدیم چون سیستم خودمو زدم داغون کردم 

یه لحظه جو مهندس کامپیوتری منو گرفت نفهمیدم چی شد 

تو عروسی کلی صفا کردیمو...

بعدم رفتیم عروس کشون 

بعم رفتیم خونه مهسا اینا که خیلی خوشمل شده بود 

بعدم ببعی بیچاره رو...  

وقتی مهمونا رفتن منم رفتم تو چون تا قبلش با بچه ها تو کوچه بودیم! 

رفتیم تو و  

خلاصه پس از مراجعت به منزل و کمی ور رفتن با سیستم داغان خویشتن برای انتخاب واحد حوالی ساعت ۵ بامداد خود را به زور به میهمانی خواب دعوت نمودیم 

ولی تا صبح همچنان خواب لباس این و آنرا میدیدیم! 

صبح با صدای شوم ساعت که مارا فرامیخاند بیدار شدیم اما چه بیدار شدنی... 

چشم ها به قاعده ی یک عدد تخم مرغ دو زرده تلاونگ 

پاشدیم رفتیم کافی نت و پس از تلاش بسیار ۹واحد انتخاب نموده و پس از آن هم گپی مختصر با خاندان باعث و بانی مسبب زدیم. 

هیچی دیگه اینروزا هم هی میریم دانشگاه هی برمیگردیم تا یه گلی به سرمون بگیریم با این انتخاب واحد عجیب ناک. 

بازم مینویسم الان کمی تا قسمتی خسته ام میرویم برا لالا.  

 

 

پ.ن:(توضیحی پیرامون شکلک چند سطر بالاتر)اونکه عکس میگیره مهم نی اونکه ازش عکس میگیره منم پس اگه فکر کردین انتخاب تصویر غلط بوده سخت در اشتباهین. 

پ.ن:تو عروس کشون من جا موندم و به قسمتی از مراسم نرسیدم.

پ.ن:چشمها بدلیل کم خوابی بود با اینکه ناراحتی نویسنده را در پی داشت اما باعث خوشحالی و انبساط خاطر عده ای جوان اعم از دختر و پسر گردید.

پ.ن:همچنان انتخاب واحد در دست تعمیر است.

پ.ن:امروز پس از تلاشهای مکرر تعداد واحدهای خویشتن را تا 15 واحد ارتقا دادیم تا حذفو اضافه فرا برسد.

پ.ن:خو منکه نباس بگم تمومه شوما باس متوجه بشین که دیگه نباس بیاین دنبالم چون حرفی نمونده آدم که مهمونو رد نمیکنه.... .

مرسی که به یادم بودین دوستتون دارم.

بعد نوشت:شکلک کم نیاوردم پس از کپی پیست های مکرر علامت منفور ضربدر ظاهر میشد که حاکی از نقص فنی بود.

دیگه بخدااااا تمومه...

تموم!

خاطرات روزانه(روزهای آخر)

سلام لیلی جون کجایی کم پیدایی چه خبر با عروسی؟ 

چیکا کنم اخه اینروزا خیییلی درگیرم اصن وقت نمیشه بآپم 

اینروزا همش ا صبح تا شب میریم خونه مهسا تا وسایلشو بچینیم بعدم که میام 

امرو صبح رفتم دانشگاه اخه سمانه دیشب زنگولید که باس بری دانشگاه فرم خوابگاه واسم پر کنی. 

منم صبح کله سحر پاشدمرفتم دانشگاه ا شما چه پنهون دانشگاه خیلی شلوغ بود و از انجایی که ما بچه+ ایم سرمان را پایین انداخته و به راه خویشتن ادامه دادیم 

و محل ... به هیچکس ننهادیم تا هم خویشتن هم بقیه دچار لغزش نشویم! 

بعدشم رفتیم فرمی را پر کردیم که پس از تلاش و تقلای زیاد برای پر کردن فهمیدیم اشتباه شده و فرم مذکور شامل حال ما نمیشده و شامل ورودی جدیدها بوده. 

خلاصه اندکی با آبا اجداد کسانیکه همچین اشتباهی دچار شده بودند در دل کردیمو ا دانشگاه بیرون آمدیم 

دم درب خروجی الهام چشم انتظارمان بود و کلی فحشمان داد که چرا دیر کردی و ما نیز با زبان چرب و نرم خویشتن اورا توجیه نمودیم 

 

بعدشم رفتیم خونه من لباسمو برداشتم و زدیم بیرون 

رفتیم سجاد لباسارو دادیم اتو شوی واس بخار  

سپس بر آن شدیم تا به پیتزا2*1 رفته و پیتزایی بزنیم به بدن. 

پس تصمیم خویش عملی ساختیم و با اجازه میل نمودیم 

و پس از آن عزم سرای نموده و با اسب آهنی از سر فرهاد سوار شده تا به منزل عزیمت کنیم. 

بعدم اومدم خونه خابیدم تا الان همه رفتن بیرون 

منم باس برم 

بعدم باس برم خونه مهسا.پس فعلا  

پ.ن1:اصولا وقتی عصبانی میشم با جد و آباد کسیکه باعث عصبانیتم شده گپی مختصر میزنیم. 

پ.ن2:پیتزا خوشمزه بود جاتان خالی. 

پ.ن3:با جد و آباد سازمان اتوبوس رانی نیز گپی زدیم! 

پ.ن4:دیگه فکر نکنم تا بعد عروسی بیام تا ببینیم چی میشه.دعا کنین همه چی خوب پیش بره! 

همین!

خاطرات روزانه(قسمت دوم:بازگشت زلزله!)

هیچی دیگه تا زنگ زدیم دیدیم زلزله درو باز کردو پرید تو بغلم 

 

اومدیم تو و با خاله اینا  

 

بعدم رفتم تو اتاقم تا لباسامو عوض کنم که مامی اومد پشت سرم تو اتاقم 

 

مام:کجایی تو معلوم هس؟مگه نمیبینی یه عالم کار داریم؟ 

 

منم گفتم بابا خوبه نیم ساعت پیش زنگیدی. 

هیچی نگفت فقط گفت زود بیا کارت دارم 

منم رفتم بیرونو کارا شروع شد... .! 

 

یکم بعدش رفتیم خیاطی(آخه لباس شب دوممو دادم خیاطی) 

 

خوشمل شده بود خیلیهم مال من هم مال مامی. 

ولی خانومه گفت دامن مامی باس چین بخوره حالا آدرسش کجاس؟؟؟ 

اون سر شهر! 

مامی هم گفت باشه عیب نداره لیلی میبره... 

امرو پارچه رو با کلی مکافات بردم دادم 

کلی با پسره چونه زدم تا قبول کنه. 

ولی خودمونیم سخت جایی بود  

یه جا اون پایینای شهر 

اول که رسیدم یه کم ترسیدم ولی بعدش عادی شد چون 

بعدم رفتیم ارایشگاهو صفا دادیم 

بعد برگشتم ساعتای ۵.۳۰! 

خابیدم تا افطار بعدشم که.... 

  

 

پ.ن:میگن فردا عیده خیلی خوشحال شدم پیشاپیش مبارک 

پ.ن:چیزی تا عروسی مهسا نمونده دعا کنین همه چی خوب پیش بره و  

پ.ن:مرسی که میاینو نظر میدین دوستای گلم.

وبلاگ تکونی!(خاطرات روزانه قسمت اول:بازگشت زلزله!)

بیا تو کجا داری در میری نه داداش نه آبجی اینجا همونجاس اهاااای باتو ام مگه جن دیدی؟؟وایسا توضیح میدم! 

مدیریت؟ 

نه مدیریت عوض نشده.تنها چیزی که عوض شده... 

اااااااااا نیاز به توضیح نی ماشالا هزار ماشالا هم چشم سر دارین هم چشم دل 

 

چه خبرا خوبین؟؟؟میبینین توروخدا اینروزا اصن فرصت کلهخاروندن ندارماااا. 

این آجی ما میخاد شوهر کنه جورشو ما باس بکشیم. 

امرو رفتم خرید کلی بار کشیدم 

 

بعدم 

دیشب خونه الی اینا بودم 

کلی شلوغ کردیم  

 

صب مام زنگیده بود زن عموم که لیلی مارو بفرستین 

اونم بیدارم کرد و من راهی شدم. 

ا در ساختمون که اومدم تو... 

کلی سرو صدا شنیدم اومدم بالا دیدیم 

زلزله 8ریشتری اومده(رومینا)... 

 

 

 

پایان قسمت اول 

 

پ.ن:این داستان ادامه دارد.(جالبه بخونین) 

پ.ن:قسمت دیگه برا روزای اتی جون ندارم 

پ.ن:اینو به اصرار این(دیییییییییییییید)بهاره(دختر عموم نوشتم.) 

پ.ن:مرسی که میاین نظر بدین در مورد اهنگ وبلاگ... . 

پ.ن:چیه هی خط به خط دنبالم میاین پایین؟تموم شد دیگه 

پ.ن:بقول الی خنده نداره 

فعلا بای!

فعلا!

مرسی که نظر دادین فعلا با همین قالب سر کنین تا سر فرصت یه تغییرات اساسی اعمال کنیم.

یه دنیا...

اینجا همون یه دنیا حرف نگفته س!این شمایین که میگین کدوم قالب بهتره؟تیره یا روشن؟

اگه بشه!

خوانندگان جان محترم از اینکه به این وبلاگ سرمیزنین مرسی! 

 

نماز روزه هاتونم که حتما قبوله دیگه 

 

واس منم دعا کنین. 

 

اگه بشه که در مورد وبلاگم قالب نوشته ها هرچی که صلاح میدونین نظر بدین تا اصلاح بشیم. 

 

مرسی

خاطرات روزانه(اینم به درخواست امین جون)

شلام!!هی دیگه رمغی واسم نمونده این انگشتامن که دارن این دردو تحمل میکنن و خم به ابرو نمیارن! www.2websaz.co.cc(این شکلکارو تازه پیدا کردم)ا گرسنگی www.2websaz.co.cc 

خب بریم سر وقت اینروزا که به کندی هرچه تمامتر دارن میگذرن و کار ما شده اه کشیدن www.2websaz.co.cc 

چن شب پیشا نشسته بودیم تو خونه و داشتیم تنهایی فکر میکردیم(آخه بروبچ(مامان اینا)طبق معمول رفته بودن بیرون خرید جهیزیه)خلاصه هی فکر میکردیم تا اینکه ساعتای 12اینا بودکه اهل بیت  رسیدن خونه با کلی خوراکی www.2websaz.co.ccماهم تازه شروع کرده بودیم تا دلی ا عزا درآریم خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comکه یکی ا بچه ها(دختر بوداا فکر بد نکنین) اس زد چه نشستی لیلی با اهل محل نشستیم تو کوچه دور همیم پاشو بیا که ماهم شالو کلاه کردیم و با گفتن بای مامی ما رفتیم ا خونه زدیم بیرون(ا شما چه پنهون ما یکم که چه عرض کنم یکم بیشتر ا یکم کارا و اخلاقامون شبیه پسراس واس همین ا این کارا زیاد میکنیم البته دوستامم عین خودمن(با رعایت حدو حدود!))هیچی دیگه پاشدیم رفتیم تو کوچه دیدیم بععععله همه که هستن تصاویر متحرک ، یاهو ، زیباسازی وبلاگ ، بهاربیست             www.bahar-20.comخلاصه بعد سلامو احوالپرسیخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comرفتیم نشستیم تو جمع و شروع کردیم به حرف زدن.یکم که گذشت دیدیم نه مثه اینکه پاسی ا شب گذشته(بعضی ا این جوونا که تعدادشونم خیییییلی انگشت شماره دور ا جون شما یکم اذیت میکنن)خلاصه بلند شدیم اومدیم تو پارکینگ خونه ما(بیشتتر بچه ها مال ساختمون خودمونن)نشستیم و ادامه حرفارو ا سر گرفتیمعکس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات کام ------------- bahar22.com ------------ عکس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیو کلی هم خندیدیم(مردم آزاری!) ساعتای2اینا بود که همسایه طبقه اول رسید خونه و دید ما نشستیم به حرف زدن(یه کم قاطیه آقاهه واس همین کار به کارش نداریم هیچکدوم) ماهم دیدیم داره میاد پاشدیم سلام کردیم!اونم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به ما انداختو بدون اینکه جواب بده رفت بالا فقط ا تو راه پله ها صداشو شنیدیم که داد میزد یواش حرف بزنین ...!حالا جالب اینجا بود که اون لحظه ما ا ترس جناب هیچکدوم حرف نمیزدیم(ا دیوار صدا در میومد ا ما)هیچی دیگه ما گفتیم چشم قربون!برگشت یه نگاهی بهم کردخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comبعدم رفت تو و طرررررررررق درو بست! 

یه کم گذشت تا جو حالت قبلو پیدا کردداشتیم  حرف میزدیم که مامان یکی ا بچه ها داداش کوچیکشو آورد داد بهش اونم همش شیطونی میکرد 

خلاصه هممون دور هم نشسته بودیمو شش دنگ حواسمون متوجه این بچه بود که یهو بچه پخش زمین شدخواهرشم اومد اونو بگیره که با صندلیو دفتر دستکشو ظرف غذاهای بچه چسبید به زمینخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comهمه این اتفاقا چند ثانیه طول کشید یه چن لحظه همه ماتو مبهوت به هم خیره شدیم تا درک کنیم که چی شدو بعد ناگهانو بعدشم کهخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comهمانطور که حدس زدین همسایه بدعنقمان اومدو شیلنگ رومون گرفت.زنشم اون بالا درو واکرده بود سرشم ا لای در آورده بود بیرونخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com همش میگفت حسن آقا تروخدا بیا تو آبروریزی راه ننداز این وقت شب جلو همسایه ها خوبیت نداره.حالا منم کلی خندم گرفتهخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com به زحمت خودمو جمعوجور کردمو توضیح دادم چی شده که اونم یه چی زیر لب! گفتو رفت تو درم مثه دفعه قبل...  

ماهم دیدیم هوا پسه و دم سحره جل و پلاسمونو جمع کردیمو نخود نخود... 

وقتی اومدم بالا بابا داشت غذارو اماده میکرد منم دستو صورتمو شستم رفتم کمکش بعدم همه رو بیدار کرد و... .  

 

 

پ.ن1:شیلنگ رومون گرفت یه تعبیره که منم بکارش بردم وقتی بچه ها تو کوچه فوتبال بازی میکنن و سروصدا راه میندازن شیلنگ روشون میگیرن که فرار کنن.منم ا این کارا زیاد کردم(به کسی نگین!) 

 

پ.ن2:یه چی زیر لب گفت دقیقا نمیدونم منظورش چی بود یا چی گفت ولی فکر کنم بی ربط به ما(مخصوصا من چون سردسته شونمخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com)و جد و آبادمون نبودخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com 

 

 

مرسی که نظر میدین.

لحظه های بی تو!

با تو 

 از فاصله ها مینویسم 

اگر... 

گریه,این گریه بگذارد. 

باتو   

از نبودنت خواهم گفت... 

دیگر چشم هایم دارند به روی هم میروند 

زیرا... 

دیگر طاقت لحظه های بی تو را ندارند.

خاموشی

من دیگر ناله نمیکنم قرن ها نالیدن بس است. 

می خواهم فریاد بزنم! 

اما اگر نتوانستم سکوت میکنم. 

           

                       خاموش بودن بهتر از نالیدن است.

خاطرات روزانه(بازگشت دایی!)

سلام بالاخره پس از چند روز امشب تصمیم گرفتم آفتابی شم و... 

چه خبرا خوبین؟ 

منکه طبق معمول درگیر و گرفتار. 

دیشب داییم رسید ایران.جالب اینجا بود که پروازش واس تهران بود بعدش ا اونجا میومد اینجا!ماهم به همراه خودمان و خانواده و سایر وابستگان و فامیل همگی راهی فرودگاه شدیم و رفتیم سالن پرواز های داخلی!حالا این صحنه جالبو داشته باشین.منکه کلی خندیدم 

تصور کنین رفتیم فرودگاه سالن پروزاهای داخلی یه جمعیتی قریب به ۱۰-۱۵ نفر که مثلا ا دایی استقبال کنیم.باکلی گل و این چیزا دایی که رسید همه ریختن سرش کلی ماچو بوسه! 

ملت کف کرده بودن.اینجوریهمه وایساده بودن مارو نیگا میکردن اینجوری 

لابد با خودشون میگفتن یه تهران رفتنم اینهمه لشکرکشی داره که یه قوم و ۳-۴تا قبیله اومدن استقبال؟ 

خلاصه ماکه سه سوت در رفته و متواری شدیم.زیرا نگاههای سنگینی را روی خویشتن متحمل میشدیم که طاقت نداشتیم... همه ا دیدن چنین قبیله ی ندید بدیدی اظهار تاسف میکردن!

بعدشم رفتیم خونه دایی تا دلی ا عزا در بیاوریم(افطاری!) 

بعدم به منزل مراجعت کردیم. 

بازم مرسی که می نظرین!(نظر میدین) 

این شبا مارو فراموش نکنین بچه ها.

یه!! توضیح کوچولو موچولو!

سلام بچه ها ببخشید که دیر میام.اینجا چن تا مطلبو واسش کد گذاشتم معنیش این نی که هیشکی نباس بخونه.نه هرکی خواست بگه رمزشو بهش میگم.یه چیزی به نام کرم منو مجبور به اینکار کرد اگه نه هیچ قصد و غرضی در کار نبود.این یکی.یکی دیگه م اینکه مرسی که میاین نظر میدین.اخریشم اینکه این شبا اون لحظه ای که دلتونو باهاش صاف صاف کردین یادتون نره که یکی اینجاس که خییییلی محتاج دعاتونه. 

همین!!

یه دنیا حرف نگفته من!

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

خاطرات روزانه(شیر فهم شد؟)

سلام و صد سلام خدمت بازدید کنندگان و خوانندگان جان محترم حال شما؟؟؟ 

بالاخره پس از تلاشهای مداوم و خستگی ناپذیر اینجانب و سایر همراهان صبح روز ۴شنبه نمیدونم چندم شهریور ماه یک فروند لباس مارکدار از مزون های سطح شهر برای خودم خریداری نموده و به سوی منزل گسیل گشتم تا پس از نمایش لباس در انظار عمومی مورد تعریف و تمجید سایر اعضای خانواده قرار گیرم و خستگی حاصل از تلاش بی وقفه این چند روز به نظرم شیرین بیاید... 

خبر دیگر اینکه آجی هم بالاخره یک عدد لباس عروس برای خودش سفارش داد و قال قضیه به سلامتی و میمنت(بقول خودم میمونت!بی ادب!) کنده شد. 

خبر خاص دیگه ای به ذهنم نمیرسه.اینروزا هرکی به فکر خویشه و اینجانب رو هیشکی تحویل نمیگیره آخه تا وقتی که عروس دامادها(آجی و شوهرش دادا و خانومش که اونام قراره عید مرخص شن!) هستن لیلی چیکاره س؟؟دیگه هیشی هیشی واس نوشتن یادم  نمیاد این دانشگاه ماهم واس خودش خوش میگذرونه ا انتخاب واحدم خبری نی.بابا یکی به اینا بگه ما عروسی داریم...حالا خوبه روز انتخاب واحد با روز عروسی...زبونتو گاز بگیر.حتی از فکر کردنشم کفری میشم چه برسه به...خدا اون روزو نیاره! 

اصلن چیه نشستی پای کامپیوتر زرتو زرت!!!نفوس بد میزنی؟قرار نی اتفاق بدی بیقته.شیر فهم شد؟؟!!

یه دنیا حرف نگفته من(دلتنگی)

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

باغبان

 

 

این عشق برای من هیچ نداشت 

                         

                                 اما... 

 

                           گلهای بالشم را باغبان خوبی بود 

 

                 اشک های هرشب من...!!!

خاطرات روزانه(درد دل یکی به نام من...)

 داخلی-روز-ماه رمضون-خونه ما:

من(در حالت خواب):هوووووووووم؟  

مهسا:پاشو  

من:چیکا داری؟ 

مهسا:تو پاشو میگم بهت. 

من:تا نگی نمی پاشم(پاشیده نمیشوم یا همون پا نمیشم!) 

مهسا:باس باهام بیای میخام برم خرید. 

من:اااااااااااااه(...)(بعد از کلی قربون صدقه هم رفتن!!!!!پامیشم حاضر میشم و باهم میریم). 

 

 

این بخشی از زندگی روزانه من بود که به سمع و نظر شما رسید.حالا بشینین فکر کنین چرا دیر میام یا چرا دیر بهتون سر میزنم.حتما با خودتون گفتین شاید تنبونش دوتا شده؟یا شاید زیر سرش بلند شده یا حتی فیلش یاد هندوستون کرده.نه عزیزم من به شخصه تمامی این شایعات را تکذیب میکنم!بابااااا اینااااااا نمیذارن!!!!!!!به کی بگم دردمو خدا بگم چیکارت کنه آخه دختر تو باس الان عروس میشدی؟نمیشد بشینی تو خونه تا چند سال دیگه ترشی دو خواهر روانه بازار میکردیم؟(منکه سنی ندارممتولد۶۸اجی دوسال ا من بزرگتر) 

این روزا همش بیرونم به همین دلیل نه تنها مجالی!برای وبلاگ نویسی پیدا نمیکنم بلکه یه ثانیه هم نصیب خودم نمیشه که دستمو ببرم بالا تا سرمو بخارونمدیگه خودتون با قدرت تصور بالایی که من در شما سراغ دارم بشینین تصور کنین در چه موقعیت اسفناکی به سر میبرم.  

یا اصلا یه راه حل دیگه:نمیشد مثلا یه شیر مثه شیر آب اخترع میکردن که هرکدوم مخصوص یه چیز بود.مثلا یکیو باز میکردی ازش نوشابه میومد.یکیو باز میکردی ازش شیرین پلو با مرغ....همینجوری بگیر برو جلو.اینجوری دیگه لازم نبود اینا که میرن بیرون منم پابه پاشون تو خونه عرق بریزم! 

اااااااااااااااااااه چقدر غر زدی دختر بسه دیگه...  

 

من همینجا از تمامی نهادهای کشوری و لشکری که این موقعیتو در اختیار من قرار دادن تا حرف دلمو به گوش مردم برسونم نهایت تشکر و قدر دانیو به عمل میارم و امیدوارم در تمامی مراحل زندگیتون موفق و موید باشید و برای اینجانب دعا کنید تا هرچه سریعتر ۲۸شهریور بشه و این خواهر ما به خونه شوهرش نقل مکان کنه.... 

 

ببخشین بچه ها خیلی حرف زدم اما اگه میخواستم کل واقعه رو شرح بدم میشد یه چی حولو حوش مقنوی هفتاد... 

 

ممنون که نظر میدین.اگه در مورد خاطرات روزانه حرفی نظری انتقادی پیشنهادی...(دیگه مترادف اینا یادم نمیاد!) خوشحال میشم.