X
تبلیغات
رایتل

یه دنیا حرف نگفته

حرفهای نگفته

سلام بالاخره پس از چند روز امشب تصمیم گرفتم آفتابی شم و... 

چه خبرا خوبین؟ 

منکه طبق معمول درگیر و گرفتار. 

دیشب داییم رسید ایران.جالب اینجا بود که پروازش واس تهران بود بعدش ا اونجا میومد اینجا!ماهم به همراه خودمان و خانواده و سایر وابستگان و فامیل همگی راهی فرودگاه شدیم و رفتیم سالن پرواز های داخلی!حالا این صحنه جالبو داشته باشین.منکه کلی خندیدم 

تصور کنین رفتیم فرودگاه سالن پروزاهای داخلی یه جمعیتی قریب به ۱۰-۱۵ نفر که مثلا ا دایی استقبال کنیم.باکلی گل و این چیزا دایی که رسید همه ریختن سرش کلی ماچو بوسه! 

ملت کف کرده بودن.اینجوریهمه وایساده بودن مارو نیگا میکردن اینجوری 

لابد با خودشون میگفتن یه تهران رفتنم اینهمه لشکرکشی داره که یه قوم و ۳-۴تا قبیله اومدن استقبال؟ 

خلاصه ماکه سه سوت در رفته و متواری شدیم.زیرا نگاههای سنگینی را روی خویشتن متحمل میشدیم که طاقت نداشتیم... همه ا دیدن چنین قبیله ی ندید بدیدی اظهار تاسف میکردن!

بعدشم رفتیم خونه دایی تا دلی ا عزا در بیاوریم(افطاری!) 

بعدم به منزل مراجعت کردیم. 

بازم مرسی که می نظرین!(نظر میدین) 

این شبا مارو فراموش نکنین بچه ها.

نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1389ساعت 11:19 ب.ظ توسط لیلی نظرات (6)


Design By : Pichak