یه دنیا حرف نگفته

حرفهای نگفته

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش 

ابر با آن پوستین سرد نمناکش 

باغ بی برگی 

روز و شب تنهاست 

با سکوت پاک نمناکش. 

 

 

ساز او باران 

سرودش باران 

جامه اش شولای عریانی است 

ور جز اینش جامه ای باید 

بافته بس شعله ی زر تارو پودش باد. 

 

 

گو بروید یا نروید هرچه در هرجا که خواهد یا نخواهد 

باغبان و رهگذری نیست. 

باغ نومیدان 

چشم در راه بهاری نیست. 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی روید 

باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست 

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک میگوید. 

 

 

باغ بی برگی خنده اش خونی است اشک آمیز 

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن 

پادشاه فصل ها پاییز

نوشته شده در جمعه 2 مهر‌ماه سال 1389ساعت 10:13 ب.ظ توسط لیلی نظرات (5)


Design By : Pichak